سيد محمد باقر برقعى
744
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شدم بيگانه از عقل آشنايان در تفكّر هم * كه ناگه شعلهاى زد بر تن و جان عشق بىپروا گذشت از عمر يكچندى به غمگينى و خرسندى * پس از يك اربعين شد طوطى طبعم سخنآرا چو يكرو شيشهء دل شد ، بلى آيينه مىگردد * نمايد عكس روى هركسى را زشت يا زيبا به « پرتو » تافت تا شمس حقيقت ذرّهاى زان دم * زبان صامت دل گشت بر حمد و ثنا گويا نمونههاى زير از نظم اوست : طالب ديدار يارى بجويم از خدا بر خويش تا يارش كنم * صبر و تحمّل روز و شب بر جور و آزارش كنم بيمار نبود بهر من در گلشن رخسار او * جان را بلاگردان آن چشمان بيمارش كنم كوته نمايم قصّه را در نزد زلف سركشش * صد جسم و صد جان مىدهم قربان يك تارش كنم گر جزءجزء عضو من از هم جدا سازد چو نى * داغى سر داغم نهد حاشا كه انكارش كنم آبستن از فضل و هنر ليكن چو مريم باكره * آويز گوش ، عيسىصفت دُرهاى گفتارش كنم غافل ز آزارم شود يكلحظه آگاهش كنم * تا بيشتر از پيشتر بر جور وادارش كنم او زهره و من مشترى در آسمان شاعرى * كالاى صبر آوردهام ، شايد خريدارش كنم زجرم دهد ، نازش كنم ، تا سوى خود بازش كشم * « پرتو » ز تمكين اينچنين طالب به ديدارش كنم